تبلیغات
kakadoo
kakadoo

نظر یادتون نره


امام حسین!!!
*امام حسین ظالم بود؟!
اگر اقدامی با شکست و دلسردی روبرو شد نباید دست از تلاش و کوشش برداشت و امید پیروزی را از دست داد . هیتلر
از این جمله لذت بردید؟قبولش دارید؟ آیا خوب نگفته؟آیا درست نگفته؟
این یکی از سخنان هیتلری هستش که تقریبا هیچ آدم عاقلی تو دنیا نمیتونه ادعا کنه که آدم خوبی بوده! و تقریبا هر آدم عاقل دیگه ای تو دنیا با این جمله موافقه و قبولش داره،
خب حالا با این اوصاف بیاین فرض بگیریم که این حسینی که این روزا این همه آدم براش سینه چاک میدن اصلا نه امام بوده ،نه نوه ی پیامبر ،نه آدم خوب، اصلا بیاین فرض کنیم مظلوم هم نبوده!اصلا فراتر از اون شما فرض کن ظالم بوده!با این دیدگاه شما برو حرفاشو بخون،ببین چی گفته؟ ببین حرف بدی زده؟ اصلا پای روضه ی مداحا و روحانیا هم نشینینا اصلا ما فرض بگیریم همه ی اینا هم دروغ گو و ظالم، برید ببینین تو کتابا چی نوشتن راجع به حرفای امام حسین.
اصلا میدونین چیه؟ فرض کنین کتابا هم دروغ نوشتن از قول امام حسین (ع) ولی چه فرقی داره؟ اگر حرف خوبی نوشته بودن قبولش کنین اگرم حرف بدی بود بزنینش تخت دیوار ، خوبه؟قاضی شمایید.
ولی خداوکیلی اگر یه حرف خوب دیدین یا شنیدین که دلتون گفت باریک الله مثل همین جمله ی هیتلر،به کار ببرینش ،برای منم بنویسیدش ،ممنونتون میشم.




شنبه 10 آبان 1393 توسط kakadoo91 | نظرات ()
کاش!!!
کاش آدما بیشتر از یک بار میتونستن زندگیکنن،کاش بیشتر از یک جون داشتیم،کاش میشدتا ته نتیجه ی یه تصمیممونرو ببینیم وعبرت بگیریم،کاشمیشد به بعضی ها نتیجه ی کارا و حرفاشونو نشون داد بدون اینکه زندگیمون یا زندگیشون تباه شه.کاش میشد اون جوری که بقیه میگن زندگی کرد تا بفهمن که غلط میگن و بعدش دوباره به زمان حال برگشت و از اول راه خودمون رو بریم.
اخه میدونین؟ وقتی یکی یه حرفی میزنه یا یه کاری میکنه که شما موافقش نیستین اگر به حرفش گوش نکنین تا آخر عمر سرکوفت این رو میزنه که اگر اون کاری که من گفته بودمو مکردی فلان میشد ،اگرم حرفشو گوش کنین و بدبخت بشین دیگه راه برگشتی نیست.
حالا با من موافقین که کااااششششش ...




یکشنبه 17 فروردین 1393 توسط kakadoo91 | نظرات ()
نبرد نا برابر!!!
این نبرد نابرابره،همه به جای اینکه با فرهنگ بی بند و باری ای که به سرعت تو جوونامون داره پیشرفت میکنه بجنگن ،برای اینکه از بقیه عقب نمونن دارن همرنگشون میشن.هنرمندامون پا به پای مردم عادی کوچه و خیابون شدن به جای اینکه خودشون الگو باشن واسه بقیه ،این نبر نابرابره واسه من و امثال منی که نمیخوایم به بازی های فیسبوکی و تانگویی و وی چتی و اینستاگرامی و واینی و واتس اپی و لاینی و هزارتا کوفت و زهره مار دیگه یی که شده شب و روز جوونای ما تن بدیم .
نشونه ی حیای یه دختر یه زمانی سنگینیش بود اما امروز دخترای ما با هم مسابقه گذاشتن که کدومشون لباش غنچه تره،کدومشون پوستش برنزه تره،کدومشون چشاش رنگی تره،زیره فیلم مسخره بازی کدومشون پسرای بیشتری غش و ضعف میکنن.مثل یه برده واسه اینکه یکی از خواننده های درپیت مثل رضایا و تتلو و ساسی مانکن عکسشونو ببیننو تو پارتیاشون دعوتشون کنن به هر دری میزنن.
پسرا هم که مردونگیشون رفته تو بازوی باد کردشون،تو ابروی برداشتشون،تو پوست برنزشون،تو خط شرتشون.با هم دیگه تو فحش دادن رقابت میکنن،هرکی به مادر و خواهرشون بیشتر متلک بندازه و فحش بده یعنی صمیمی تر باهاشون.
دروغ گفتن شده تفریح ،همه میدونن دارن دروغ میگن به همدیگه اما از این کار خوشحالن،همه میدونیم فلانی دوزار زبان بلد نیست اما مینویسه مدرس زبان،همه میدونیم فلانی هیچی بارش نیست اما مینویسه کارگردان و ما هم حال میکنیم که رفیقمون کارگردانه!!! همه میدونیم یارو هر و از بر تشخیص نمیده اما مینویسه leave in germany ما هم برای اینکه کم نیاریم مینویسیم leave in los angeles .
قبلنا مادر پدرا هم جزبه داشتن اما حالا مادرا هم شدن friend بچه هاشون پا به پای بچه هاشون شر و ور مینویسن تو فیسبوک.د مادر حسابی تو خودت دخترتو بی بند و بار میکنی،تویی که جلو روت این حرفارو میزنه پشت سرت هزار گند دیگه میزنه روحتم خبردار نیست،اونوقت وقتی میان بهت میگن دخترت بالا چشش ابروئه تازه باهاشون برخوردم میکنی میگی نه دختر من امامزادست؟!تویی که عکس خودت قبل دخترت رو فیسبوک میره با هزار قلم آرایش از دختر جوونت چه انتظاری داری؟یا تویی که بچه ی کوچیک داری داری بهش از همین بگچی یاد میدی که زندگی یعنی فیسبوک و چت ، انتظار داری پسفردا بتونی جمعش کنی؟نه عزیزم به همین خیال باش.
این وسط من و امثال من روزی هزار بار واسه خاطر این دردا میمیریم و زنده میشیم.حرف بقیه چیه؟یه عده ای عین ما میمیرن یه عده ی دیگه ته دلشون میخواد مثل بقیه شن اما هنوز رودربایستی دارن یه عده ی دیگه هم اونور خط وایسادن و فکر میکنن این ماییم که داریم ضرر میکنیم نه اونا!!!
البته حق هم دارن چون اونا که دارن خوش میگذرونن و به هیچ جاشونم نیست که چه خبره این ماییم که زندگی و جوونیمون داره از غصه و فکر به باد میره نه اونا.
وای بر ما!!!!!!




دوشنبه 30 دی 1392 توسط kakadoo91 | نظرات ()
تسلیم زندگی !!!
همیشه برام سوال بود که مگه میشه یه مردی بعد کلی سال زندگی با همسرش وقتی میمیره سر خاکش آروم و دست به سینه وایسته و مات فقط نگاه کنه؟ فکر میکردم باید تو سر و کله ی خودش بزنه و آه و ناله کنه.اون ژست دست به سینه و آروم توی بهشت زهرا رو نمیفهمیدم،جالب اینجاست که هرچی طرف فهمیده تر بود و مسن تر ، سر خاک آروم تر،
ولی کم کم دارم متوجه میشم که اون ژست ، ژست بی خیالی نیست ،ژست تسلیم شدنه.
تسلیم زندگی شدن
اون مرد انقدر با زندگی جنگیده که فهمیده دیگه کاری از دستش برنمیاد و بهترین راه کنار اومدن با زندگیه
با زندگی باید کنار اومد




سه شنبه 24 دی 1392 توسط kakadoo91 | نظرات ()
موقعیت!!!
بعضی از موقعیت ها خیلی عجیبند،کاش آدما میتونستند بعضی از موقعیت هارو فقط مثل یه بازی تجربه کنند تا طعمشون رو بچشند:

مادری که پسر جوون بیست و خورده ای سالش رو از دست داده
پدری که دختر جوونش قربانی اسید پاشی شده
پسری که سر سن بلوغ جوونیش متوجه میشه که سرطان داره و وقت زیادی برای زندگی نداره
مردی که جلوی چشماش به همسرش تجاوز شده
زنی که با دوتا بچه ی قد و نیم قد شوهرش به جرم قتل باید قصاص بشه
پدری که جلوی بچش تحقیر میشه و دم نمیتونه بزنه
این لیست خیلی طولانیه ، طاقت ادامه دادنش رو الان ندارم اما شاید بهش اضافه کردم.
شما چه وضعیت هایی رو میشناسین که به لیست بالا اضافه کنین؟




جمعه 20 دی 1392 توسط kakadoo91 | نظرات ()
خدایا!!!
یه داستان جالب و بسیار تاثیر گذار که بارها خوندمش و حتی تعریفش کردم اما هنوز وقتی میخونمش بلافاصله اشک از چشمام جاری میشه
نقل  از شخص ثالث:
 چند وقت پیش با همسر و فرزندم رفته بودیم رستوران. افراد زیادی اونجا نبودن، سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یک پیرزن و پیرمرد که حدوداً ۶۰-۷۰ ساله بودن. ما غذامون رو سفارش داده بودیم که مردی اومد تو رستوران. یه چند دقیقه‌ای گذشته بود که اون مرد شروع کرد به صحبت کردن با موبایلش. با صدای بلند صحبت می‌کرد و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن. میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده. خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش. اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم. اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد. این جریان گذشت و یک شب با خانواده رفتم سینما و تو صف برای گرفتن بلیت ایستاده بودیم که ناگهان با تعجب همون مرد تو رستوران رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف. یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون مرد رو بابا خطاب میکنه. دیگه داشتم از کنجکاوی می‌مردم. دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش. به محض اینکه برگشت من رو شناخت. یه ذره رنگ و روش پرید. اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگم شده. همینطور که داشتم صحبت می‌کردم پرید تو حرفم و گفت: «داداش اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم.» دیگه با هزار خواهش و تمنا از طرف من، گفت: «اون روز وقتی وارد رستوران شدم سفارش رو دادم و روی یکی از صندلی‌ها نشسته بودم که صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن و داشتن با خنده با هم صحبت میکردن. پیرزن گفت کاشکی می‌شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم. الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم. پیرمرد در جوابش گفت ببین اومدی نسازی‌ها. قرار شد بیایم رستوران و یه سوپ بخوریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده. همین طور که داشتن با هم صحبت میکردن گارسون اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین. پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار. من تو حال و هوای خودم نبودم. تمام بدنم سرد شده بود. احساس کردم دارم می‌میرم.رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن. بعد اونجوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.» ازش پرسیدم: «چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم.» گفت: «داداشمی، پول غذای شما که سهل بود، من حاضرم تمام دارایی مو بدم ولی کسی رو تحقیر نکنم.» این و گفت و رفت. یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که اصلاً متوجه نشدم موضوع فیلم چی بود.


خدایا ! تو همچین موقعیتی قرارمون بده و کمکمون کن تا همینطور عمل کنیم.




یکشنبه 15 دی 1392 توسط kakadoo91 | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:26)      1   2   3   4   5   6   7   ...  


نظر یادتون نره
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
kakadoo91
لنگه کفش خود را قورت بده!
آن شرلى با موهاى قرمز!
سروشکده
دنیای موبایل و کامپیوتر
برای ح... حوالی صبح
همه پیوندها
آبان 1393
فروردین 1393
دی 1392
آبان 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
امام حسین!!!
کاش!!!
نبرد نا برابر!!!
تسلیم زندگی !!!
موقعیت!!!
خدایا!!!
بغض بیتاب!!!
این مرد های نازنین!!!
من یک متهم هستم!!!
بچه ها پاک هستند!!!
میفهمم دست خودت نیست!!!
دم به دم!!!
حرف دل!!!
به یاد هم باشیم
""!!!
لیست آخرین مطالب
به نظر شما كدام مطالب مخاطب بیشتری دارد.





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


زیبا ترین و سالم ترین لینك باكس